الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
45
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
يا محسن بحقّ الحسن و الحسين و منك الإحسان » چون نام حسين برد اشك او روان شد و دلش بشكست و گفت : اى برادرم جبرئيل در وقت ذكر پنجمين ، دل من مىشكند و اشك من روان مىگردد ؟ ! ! جبرئيل گفت : اين فرزند تو را مصيبتى مىرسد كه همه مصيبتها نزد آن كوچك مىنمايد . گفت : اى برادر آن چه مصيبت است ؟ گفت : تشنه ، غريب و تنها كشته مىشود ، يار و معينى ندارد ، اى كاش او را مىديدى اى آدم كه مىگويد : واى از تشنگى ! واى از بىياورى ! تا تشنگى ميان او و آسمان مانند دود حائل گردد و كسى جواب او ندهد مگر با شمشير ، و شربت شهادت نوشد . پس مانند گوسفند سرش را ببرند از قفا ، و باروبنهء او را دشمنان به يغما برند و سر او و ياران او را در شهرها بگردانند با زنان ، در علم خداوند منّان چنين گذشته است . پس آدم و جبرئيل بگريستند مانند زنى كه فرزند او مرده باشد » . ( 1 ) و روايت شده است از بعض ثقات اخيار كه : « روز عيدى حسن و حسين عليهما السّلام در حجرهء جدّ خود داخل شدند و گفتند : يا جدّاه امروز روز عيد است و فرزندان عرب جامههاى رنگين در بر كرده و لباس نو پوشيدهاند و ما را جامهء نو نيست براى اين نزد تو آمدهايم پس آن حضرت لختى تأمّل در حال آنها كرد و بگريست و در خانه جامهء شايستهء آنها نبود و نخواست آنها را نوميد كند و دلشان بشكند پس پروردگار خود را بخواند گفت : اى خداى من ! دل آنها و مادرشان را مشكن . پس جبرئيل فرود آمد و با او دو حلّه سفيد بود از حلّههاى بهشت . پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شادان گشت و آنها را گفت : اى سيد جوانان اهل بهشت ! اين جامهها را كه خيّاط قدرت به اندازهء قامت شما دوخته است بگيريد و چون آن خلعتها را سفيد ديدند گفتند : اين چگونه باشد كودكان عرب جامههاى رنگين در بر كردهاند ؟ نبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ساعتى در انديشهء كار ايشان سر به زير انداخت جبرئيل گفت : اى محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دل تو خوش باد و چشمت روشن كه صابغ صبغة اللّه اين كار را براى ايشان انجام دهد و دل آنها را شادان گرداند بهر رنگى كه خواهند پس بفرماى تا طشت و آفتابه حاضر آورند . حاضر كردند و جبرئيل گفت : اى رسول خدا من بر اين خلع آب مىريزم و تو در دست بفشار تا به هر رنگ كه خواستند رنگ پذيرند پس پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حلّهء حسن عليه السّلام را در طشت نهاد و جبرئيل آب مىريخت و پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روى به حسن آورده فرمود : اى نور ديده ! حلّهء خود را به چه رنگ خواهى ؟ گفت : آن را سبز خواهم . پس پيغمبر آن را در آب به دست خويش بفشرد پس به قدرت خداوند رنگ سبزى نيكو گرفت مانند زبرجد . پس پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آن را بيرون آورد و به حسن عليه السّلام داد و بپوشيد . آنگاه حلّهء حسين عليه السّلام را در طشت نهاد و جبرئيل آب مىريخت و روى به حسين آورده فرمود : اى نور چشم من - و حسين پنجساله بود - تو حلّهء خويش را به چه رنگ خواهى ؟